خانه / مطالب خواندنی / جملات احساسی / خاطره ای از خسرو شکیبایی

خاطره ای از خسرو شکیبایی

سر صحنه بودیم که حسین (پناهی) داشت دیالوگهارو تمرین میکرد
کودکی دست فروش پیش ما اومد و جالب بود که
هیچ کدوم از مارو نمی شناخت

….

سر صحنه بودیم که حسین (پناهی) داشت دیالوگهارو تمرین میکرد
کودکی دست فروش پیش ما اومد و جالب بود که
هیچ کدوم از مارو نمی شناخت
بلند گفت:آقا تورو خدا ازم آدامس بخرید..
حسین با دیدن بچه رنگش عوض شد و بردش پیش خودش
ده دقیقه بعد با بچه اومد پیش ما و گفت:
آقای جلیلی(مسئول تدارکات) این همکار جدید شما تا آخر پروژه هست.
حقوقشم خودم میدم
وقتی از حسین دلیل کار رو پرسیدم .گفت:
به جای دادن یه ماهی خواستم ماهیگیری رو یادش بدم
این بچه آینده مملکته…!!!

این را هم بخوان :  10 نکته راجع به تام کروز

درباره علیرضا (مدیر سایت)

علیرضا هستم، مدیر سایت شادابتور. علاقه مند به اینترنت و اهل مطالعه و البته کمی هم شوخ طبع ! موضوعات سلامتی و کمی طنز از زمینه های مورد علاقه من هست !

این را هم بخوان

وضعیت زندگی زنان در کشور عربستان

با توجه به قوانینی که اخیرا در عربستان وضع شده است، از محدودیت های آنان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً جمع زیر را انجام دهید *